تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



DEATH in the RAIN
DEATH in the RAIN

I HATE THE RAIN


يادت بخير...

يادت بخير زندگي

يادت بخير ماه

خيلي دلم گرفته

دلم تنگه

از زندگي سير! نه.سير نه.اما دلزدم.كاش سفر كنم.كاش پرواز كنم.كاش بميرم و ديگه نباشم


رها شو ای دل ای دلم

پرنده ی اسیر تن

ای آسمون نديده ام

رها شو ای دل ای دلم

جواب گریه ها ی من

نده برو تو قلب من

سکوت کن.گریه بهتره

برو دلم.در انتهاست تولدم...


در را باز کردم . همه جا رویایی بود ... کاشی های سفید . دیوار ها تمام اساسی که پارچه های سفید

رویشان کشیده بودند او هم کنار دیوار ایستاده در انتظارم بود . آرام به سویش گام بر میداشتم ...

در آغوش هم شدیم . روی زمین نشستیم . در آغوش هم بودیم .

برایم گفت که دوستم دارد . عاشقم است . من تمام زندگی او هستم . گفت ... گفت که با این حال باز

هم باید سفر کند . گفت هیچوقت فراموشم نخواهد کرد .

در آغوش هم بودیم ... و من فقط تمنای نگاهم بود .لرزش محسوس دستانم ... بغضم را فریاد میزدم .

با تمام وجود بر واژه ی ( بمان ) التماس میکردم . هرچند چادری از سکوت بر صدایم پیچیده بود ... هنوز

هم در آغوش هم بودیم .

روحم را بر لبانم جاری کردم . روح رنجورم بر غنچه ی لبانش نقش زد ... چشمهایمان بسته بود . در

آغوش هم بودیم ... لبان شیرینش گواه رفتن تلخش بود . آرام بر گوشم زمزمه کرد : میروم اما عاشقت

میمانم . می بوسیدمش . دست بر سرش میکشیدم چشمهایش بسته بود . در آغوشش بودم ...

چندی بود که ساکت و آرام لب بر لبان او سپرده بودم ... میان سرمای عجیب لبانم گرمایی را حس

میکرد . با ترس چشمانش را باز کرد ... در آغوشش بودم ...

دنیای سفیدمان رنگ من گرفته بود . خونم بود که او حسش میکرد . در آغوشش جان داده بودم .

زیبا بود . هرچند تلخ سفر کردن من . یادش آمد گفته بودم بری میمیرم و حال باورش خواهد شد .

سرخوش بودم از اینکه تا آخر عمر در آغوشش مانده بودم تا آخر عمر طعم لبانش را میچشیدم ...

در آغوشش بودم ولی او در آغوشم نبود .

سفر کرده بودم ولی او هنوز مانده بود .

روح عاشقم  لبریز از عاشقی .

او هنوز هم غرق خونم مانده بود .

از رفتن بی من خبر میداد ولی .

من رفته بودم او بی من مانده بود ...

یکشنبه 1388/09/29 توسط A07 s e v e n |

Pieces of stone

عشق و علشقی همه حرف است

رسم دنیا بی وفاییست

من نامردم و سنگی

که خود بر آب زد و غرق شد ولی

عکس ماه را هم بی تاب کرد


alone-2.jpg poor rose image by ghazal2123

برای نم نمه غمت یه ابر بی جون کشیدم

برای عاشقت شدن.من عکس ناودون کشیدم

کشیدی جونم و.ولی غمگین نشدم

پیشه عکست.سنگ جلو ساعت کشیدم

چشم از نگاهم تو اون شب تلخ  وداع

کشیدی چه آسون.ولی من نکشیدم

نکشیدم چشم و اما بعدش.خودم و

کناره تیر.بی جون زیره بارون کشیدم


خاک می خواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره مرا در خاکم نهند

آه.شاید عاشقانم نیمه شب

گل روی گور نمناکم نهند

(این شعر از من نیست.اما نمیدونمم که از کیه)

دوشنبه 1388/09/16 توسط A07 s e v e n |

I'm on death row

My poetry is childish.
My feeling is childish.
Credentials I and loveless cold.
Choose only the living have
Perhaps because I know that do not deserve love
Wish the sun to help

در انتظار مرگم

پر از صدای دردم

ندارم عشق زیبا

من از تبار سنگم

به رسم سنگ و شیشه

شکستم قلب برکه

ربودم عکس ماه و

مرگم جزای سنگه

میخونم برای ماهم

تو اوج غم ترانه

کاشکی من و ببخشه

اونکه مثل پری قشنگه


بیا باهم از کنار غصه

 یواشکی رد شیم

به خیال خودمون بخندیم

تو عالم تو باشیم

بیا از عاشقی بخونم

تو برام دست بزنی

بیا برای من باش

تا دم دمای آخر

باش تا برای تو باشم

یه همدم و یه همسر

بیا کنار من باش

جون بده به قدمها

تا باز تو شعرای من

ما بین درختا باشیم


ساحل است بر دریای غم

بی کسم.گرچه رویای من

نقش زند بر تاره  آسمان

عشق کبوتر با باز هم

یاد باد خیال کودکی

بی غم و بی دلواپسی

خون چکید از دماغم

آغوش مادر بود پناهم

یاد دارم قصه ی کودکی

غصه بود همراه دلواپسی

خون چکید از دماغم

گریه و اشک.و.ماتم

یاد باد خاطرات کودکی

دوران تلخ.آری بی کسی

نشستن بر فراز ابر

خوردن آجیل چنگ چنگ

همه آرزوی کودکانند

تو گوش کن حال - من

آرزو دارم من ولی کم

آغوش مادر آرام و گرم

نوازش کن پدر مرا نرم

ندارم به دستم تفنگ

گسستم ز بند سنگ

بگو ای زمین جواب من

چرا هستم تو را  ننگ

داستان خودم رو براتون نوشتم



خاک ایران ویرانی چرا؟

در پس ابر بی آبی چرا؟

ما که خوبیم.تو بدنامی چرا؟

سوخته ما.تو بیتابی چرا؟

همه زیبا.تو مردابی چرا؟

این همه از تو می پرسم چرا؟

خاک تو آباد.ویران منم

تشنه ما.صحرا هم منم

خوب توای.بد نام منم

سوخته تو.هیزم منم

زیبا توای.ننگت منم

دری.چرا ز دیوار کردم من چرا؟

در و دیوار ویران...

هم انگار منم...


در ضلمتم.روشن می یابمت

من عاشقم رویا می دانمت

خس و خاکم.نا خدا گفت

پستم.ولی سرور می آرمت

در گلیم و آسمانی می دانمت

خار داری.ولی زیبا می خوانمت

 

شنبه 1388/08/30 توسط A07 s e v e n |

I do not know what I'm homesick

نمی دانم دلتنگِ چه هستم اما می دانم که دلتنگم.

نفس نفس می زنم و می گویم:

دلتنگم. دلتنگ عشقی که سالها پیش جسمش را از من گرفت یا دلتنگ

دوست داشتنِ یاری که همین روزها خود بر خود دریغ کردم نمی دانم.

نفسهایم تشدید می شود و ادامه می دهم :

فقط می دانم که این روزها جای کسی خالیست. چیزی را گم کرده ام.

 بزرگ است یا کوچک باز هم نمی دانم. آه ! خدایا چقدر ناتوان شده ام.

کسی مرا می آزارد. قوی است یا ضعیفم نمی دانم. خوره ای بر جانم

افتاده .دوست من! تنهایی بد دردی است.

اما بدتر از آن این است که سالها تنها بوده ای و ... و ...و چرا الان

باید یادت بیفتد که تنهایی؟

اشکی قصد دارد خود را از اسارت چشم راستم آزاد کند. یکی هم از

سمت چپ فریاد می زند: آزادی! آزاد شدم. با بغض ، ادامه می دهم :

خدایا این زندگی را از من بگیر . بگیر! مال تو! بگیر و هدیه ای را که

سالها پیش قولش را دادی به من بده. خودت گفتی . در آن خواب فراموش

نشدنی! درست 10 سال پیش! یادت نیست؟

اشکم را که از گونه به پایین می لغزد با آستین دست چپم پاک می کنم. می گویم :

یادت نیست ؟ گفتی : جانت را می گیرم و هدیه ای ارزشمند به تو می

دهم. و من در جوابت گفتم: چگونه از عشق بگذرم؟ زندگی ام را چه کنم

؟ آرزوها دارم.فقط صدای تو بود و برزخی که همه ی مردم در آن ول بودند.

 گفتی :می خواهی ؟ و من گفتم:نه. 

بغضم می ترکد و با لحنی ملتمسانه ادامه می دهم:

اما حالا می خواهم بمیرم. خواهش می کنم.به قولت وفا کن. قول می دهم


به نام خدا

سیاه پوش مرگتم

قلب من

بی کسی.هم دردتم

می کشم جان ز تن

عاشق پروازتم

دنیا بی وفاست

چشم خود شکستم

با وفایی رسم ماست

قلب من سینه پوکید

در جفایت زهر نوشید

چشم من

غروب نیرنگ دنیا

طلوع هم

ای ساده چون من

رقص اندام زیبا

بشنو از دل ماه من

بی تو خورشید هم

مست سرما

یادت است.باهم و تنها

طرح تنهای نگاشتم

بر نشان پاک سرما

یادم است.سینه لرزید

مست بودم - پروانه -

بر سرم چرخید

مست بودم.گر گرفتم

سوخت و پر پرم شد

شعله سوزاند - رفت -

دود و خاکسترم شد

ز دنیا چشم تن رنجید

برگ ریزان عمر من

چون فرود ابر بود

سرد ولیک زیبا

بشنو از دل.

شکوه از فریاد

از سکوت بی شرمانه یاد باد

درد بود و غم

شب بود ولی باز هم

آسمان.بی ماه من

بی ستاره و دلگیر

آسمان بر من ببار

باشد که زیر باران

درد با تو نجوا کنم

بر من بز باران

پرم خیس کن

شاید صبح دیگر

آفتاب داغم زند

وای بر من.بد کرده ام

ماه من بی تو خورشید

من پشت ابر کرده ام

رمیدم ز صبح

مکتوب خوانده ام

خورشید و ماه

سلام و بدرود

یکی این و یکی آن

به عشق تو.آسمان

بی ستاره کرده ام

شنیدم در ضلمتی

چشم از جهان ربودم

دیده تاریک شد

اما کنون قلب من

نه شمع و نه پروانه

گوی آتش سفر کرد

شبم هم بی ستاره

پس کجاست ماه من؟

آسمانم تاریک

چه آمد بر سرم؟

پس کو چشمک من؟

قصه و داستان چه شد؟

ستاره ها.هر آواره دارد یک آشنا

در زمین و در هوا

هر های دارد یک هم صدا

چو بر من رسید افسانه شد؟

گذر کردم از حوس

پراندم دل از قفس

اما به راه تقدیر من

نه صیاد بود نه شاخ سرخص

پایان سخن.شکوه از خود

سالمی.رنج نیست بی کسی

یار و معشوق نشد

خدا را از چه فراموشی؟

لیلی و مجنون شنیدم

پا ز سر نشناختم

در پی عشق

دیوانه و حیران شدم

عاشق و دلدار نبود

در نهیب دنیا - عشق پاک -

آری.یاد خدا را باخته ام


اشتباه نکنید.من کسی رو تو زندگیم ندارم.من لایق عشق نیستم

Do not mistake,I do not have anyone in my life. I do not deserve love
 
H a y a t ı m d a    k i m s e    y o k
 



نگاهم برای تو آوازه درد

رفتنت برای من ندای مرگ

ماه من آسمانت خشکید

برکه هم بی عکس تو پوسید

دل من بی چاره و پر درد

ولی کوچ از تو بازخواست

دلت اشک من را دید

کاش بدانی این یک نشانست

دوستت داشتم.خود میدانی

دوریت ریشه ام خواهد خشکاند

ولی باز درود باز نخواهم خواند

در خیالم خواهی ماند ماه من

آسمان بی تو بی معنی ست...

تقدیم با تمام وجود                                


چقدر سخته به کسی که دوسش داری و دوست داره بگی     نه!!

چون میدونی به هم نمیرسین.


خیال کن عاشقی...

بین دو ردیف درخت قدم میزنی.درختایی که برگها ترکشون کردن و حالا سردی برف نوازششون می کنه...

اونم کنارته.صدای برف زیر پاهاتون چقدر قشنگ سکوت رو خط میزنه...

آخره باغ!برمیگردی...چقدر جای پاهاتون به هم نزدیکه!

رو در روی هم می ایستین.تو چشمای خشگلش نگاهتو میدوزی.چقدر نجیب!زود نگاهشو دزدید.فرشی که نبود.برف از هم می چید.با پاش یه خط کشید بین قدمهاتون.دوباره سرش رو بالا گرفت...

میخوای داد بزنی.اما یه زمزمه...

دوست دارم

داره برف میاد.نقره ی اشکش چکید رو برفا.دلت لرزید...

بگو که نمیری.بگو تنهام نمیزاری...قول بده.

قول میدم ماهم.گلم.نازم قول میدم...اشکشو پاک میکنی و تو آغوشت جاش میدی...حس می کنی همه ی دنیا رو داری.هوا نامردونه سرده اما شما!تو دلتون آتیش عشق هست.

تو چشماش نگاه می کنی.عاشقونه می خوانت...

لب یخ زدتو آروم میزاری رو لباش...یه بوسه ی کوچیک...

داره اشک می ریزه.تو رو محکم گرفته.بین اون همه سفیدی گم شدین!باهم.کناره هم.یه گم شدن عاشقونه...

اما.....

نه درختی بود.نه راهی...نه همراهی...

برف بود و تو...خیلی وقت بود که زیرش وایساده بودی.برف تو جای خالی دلت پر شده بود...داشتی می لرزیدی.نه از سرمای برف.تو دلت گرمی نداشت...جای قدم های تنهاتو بازم به برف تحمیل میکنی تا شاید باز خیالی شیرینتر سراغت آید و تو آرام در آغوشه برف بخیزی.تا این بار برای عبد در آن خیال پر بزنی...

یکشنبه 1388/08/10 توسط A07 s e v e n |

خون دل

آفتاب کوچ نقره ای در خواب کرد

در نبودت عاشقت دیدار را فریاد کرد

تو نبودی.ارغوانی آسمانم بود

خون خورشید در غروبم دیده پنهان کرد

قسم در عضای مرگ آفتاب بود

در خاطر قصری به نامت ساخت کرد

تا ابری که ماه را محجوب دیشب کرد

نادیدنش دیشب آب را بی تاب کرد

ماهیک در تنگ دل بی ستاره چشم در خواب کرد

چشم من با ستاره با ماه هم بی خواب بود

از نبود یار خود مثل رسم آب و ماه کرد

شب مسافر.چشم من همچو او در راه بود

آسودگی نه.خستگی پلک را بی نای کرد

چشم تن خاموش.مال دل اما بیدار بود

گریه و زاری از غم و اندوه کرد

بیچاره دل ضربه او هم خاموش بود

لابد او هم غم خود مثل من فریاد کرد

بی صدا.لیک پر زموج درد بود

مثل دریا او هم موج پر پیچ و تاب کرد

سخره و صاحل مثل دریا ها نبود

موج غم.تنگ دل را خوناب کرد...


ّI    LOVE   YOU


در هجوم تند خستگی شکسته ام

و دلم

تکیده در سکوت و بهت

چشم انتظار یک بهار دیگر است


هرچی گشتم جز اینجا پناهی گیر نیاوردم....

دلم خسته شده...

قدم زدم تو شب ها تنهای تنها

بین ستاره ها....


تصور کن...

عاشقی.با اون قرار گذاشتی.توی پارک.هوا نامردونه سرده.جای پاهای کوچیکشو پیدا میکنی

عاشقونه دنبالشون میکنی

یه رویاس.خیلی خشگله.چشماتو تو همون لحظه ی اول هدیه میکنی...

دست تو دست هم

بین دو ردیف از درختای عاشق قدم میزنین

تو دلت آشوبه.می خوای بغلش کنی.بهش بگی که چقدر  دوسش داری...

...من سردمه!!

بیا کت منو بپوش.

نه.اونوقت مریض میشی گلم...مگه نمیدونی که تو عزیزمی؟می خوای من بی تو شم؟؟

باشه گلم هرچی تو بگی...بریم یه جای گرم

سوار ماشین میشن

تو دلت هی می خوای بگی که قدر دنیات عاشقشی...

اولین چهار راه!!!!

تصادف میکنن

پسره خشکش زده!!

سکات داره دخترو نیگا میکنه...

چرا حرکت نمیکنی؟

....جونم.یه حرفی بزن.توروخدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فدات شم میدونم توریت نشده.یه چیزی بگووووووووووووووووووو

باورم نمیشه

نه!نههههههههههههههههههههههه!!!

تو حق نداری بی من بری

نه!

چرا اینقدر زود؟صبر کن

می خواستم یه چیزی بهت بگم

ببین من دوست دارم

وایسا نرو

من عاشقتم

دیوونه وار می پرستمت

نه!!!

نرو....نرو....


همیشه به یادتم

شنبه 1388/07/25 توسط A07 s e v e n |

باران عشق

باران همه شب دنبال من است

قطره ها همه غم دارو جان کاه تن است

رسوا نشدن نجوا زمن است

زیرش ماندن جان گاه من است

باران مطرود ز ابر

چون من.اوهم تنها شده است

دردم ز فراغ و غم یار نه

ماندن بی شمع و چراغ نشد است

ندارم لیلی همچو قصه

نبودن چون مجنون دردم شده است

جمال گیرا نه.ولی

قلبم چون دریا زیبا شده است

از چنگ جهان بگریختم

آسمان چه سود!پرم چیده شده است

پرواز چرا!میکنم هر شب

اما ز خیال هرگز آزاد نشده است

دریا به کنار.صحرا هم

آسمان بر من ز چه ابری نشد است

دیوارها ز گل راست

سایه.چرا بر من ننگین شده است؟

ای باد خزان.روان شو

سوخته ام.خاکسترم هم با تو زیبا نشد است

از پس کوه و کمر.دشت و چمن

صدا می شنوم.آیا اوهم لیلا.نشد است؟

از من دور.باد زمزمه کرد در گوش

زمین پس چرا در یادش لرزان شده است؟

گویا از برش باید راند

این دل که بی سرو سامان شده است...


 

یه نیمکت.یه دیوار.نم خورده ی باران

یه کوچه.درختاش.طرد شده ی همه یاران

یه سایه.از من.از تو.هردو بی همدم

پیچیده.یه سوز.یه سرما در قلبم

وزیدو دریده.خنده های بی دردم

نه کس.نه دلتنگی.نه انتظاره آمدنی

چه تلخ.همه درد است زندگانی

به خلوت شب.به شوعله ی شمع.شکسته قلبم

ای دور.هم نفس.بی همدم

                                                                                               تقدیم به تو    

 ای دور و نزدیک به من

شنبه 1388/06/21 توسط A07 s e v e n |

سال قبل...

 

 


کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود...

A07s   e   v   e   n


کاش انسان میدید بخشش باران را

و سرود احساس که فقط باران خواند زیر گوش همه ی شب بوها

گل نماد عشق است

عشق او باران است

او ز باران ریشه اش را تر کرد

بعد باران قصه ی زندگی و بخشش را

دم به دم از بر کرد

 

آه بارن تو ببار ...

میروم من بلکه حس کنم باران را

قصه ی عاشقی این من بیکس همچون

قصه ی باران است

امروز همه از باران سحر گویند

به به و چه چه و هی میبویند

این همه حرف و حدیث

اندکی نور به انوار وجودم بخشید

ظاهر خوش قلبند

خنده بر لب دارند

ظاهرا یاد خدا گم نشده در شب و روز انسان

امـــــــا ...

در پس این ظاهر خوب باطنی نا معلوم

من قضاوت نکنم           بسپرم دست خدا

من رها کرده ام این مردم را

زیر باران قدمم محکم تر

بر زمین بگذارم

تا که شاید باران روح من پاک کند

من که هم بارانم

هم ره بارانم

من بارانی و احساس پر از بارانم

این همه غم  این همه غصه و ماتم

همه اینها متهم کرده دل و ایمانم

 

قطرات باران بر زمین افتد و یکدم بنگر

تا که شاهد باشی غرق در بارانم

تو ببین عشق در این قطره و دیگر قطرات

 

هر کدام از آنها شاهد عقد غم و

قلب پر از عشق به هستی بودند

گریه هم عاقد ای پیمان بود

من به اجبار اسیر غم و پیمان سیاهم بودم

عاقبت عشق مرا پیدا کرد

دست من بگرفت و ...

از غم و غصه رهایم گرداند

من دگر سوی غم هرگز نروم

عاشقم چون زین پس

من و باران و نسیم سحری

تا خود عشق به پرواز در آییم

پس ...      از پس عشق بباریم به قلب عالم

                                                           و همین پایانم                                    

                                        

جمعه 1388/06/06 توسط |

سلامی دیگر ...

 

و سلامی دیگر

                 به قناری که صدایش پر و بال دل من بود

                 و به روزی که تو را دیدم و دیوانه شدم

                 به خدایی که دلی پاکتر از نور نصیب دل من کرد

در میان ظلمات دل کم طاقت من

با سلامی به وجودم تابید ...

                                        و من اکنون شادم که به او دل دادم

                                        لحظاتم پر پرواز شده

                                        گوئی از نور خودش بر دل من پر و بالی بخشید

                                        او مرا باور کرد

                                                           دل من مومن شد

                                         جنس ایمان من از باور نورانی اوست

                                          و فقط شکر و سپاس بهر خدایم باشد

                                          او که آفریننده ی عشق است

وسلام آخر

             این سلامم به همه عالم بود

            همه جا محضر اوست

             روزگاری شده است که در آن

             شاپره خشکش زیباست

             علف خشک به از سبزه شده

             من خودم میدانم

              گفتن درد به این قوم خطاست

              درد دل با چه کسی ؟

              مردمانی که دل از عشق زدودند ؟

              هرگز !

               دگر از مه و وفا هم خبری نیست ولی ...

               من به امید سفیری پاکم

               او پیامی دارد

               اگر آید همه عالم غرق در نور شود

               من که عاشق هستم

               تا سحر بیدارم

               اگر او آمد من هم بودم

               رویت نور نصیبم شده است

                اگرم این دل من لایق دیدار نشد

                عمر من بر باد است

                 لحظاتم همه خاکستری اند ...

                                    ( بـــــــــــــــــــــــــــــــارونی )

پنجشنبه 1388/06/05 توسط |

Delshore

Delshoreye residan daram

be sarazirie omr

tabo tabe mandan

dar bonbaste donya

goli ra eshgh varzidam

khazan robud az man

yas hara rango boo nadidam

dar har abr tasviregolam bod

ba haman boo,ba haman rang

shad bodo sar khosh az ooj gereftane bi man

bosehayat ra an chenan hes karde bodam

ke hargez faramoshi ra shayeste nist

...

[fonte farsim ejra nashod]

A07s   e   v   e   n


در جستوجوی نقره ای آفتاب در خیالم.هیچ نیافتم

قدر همه نداشته هایم دوستت دارم

آسمان نگاهت را ارغوانی کن.که سرخی خون آفتاب غروب.در دیده ات ناپیدا گردد

به سیاهیه عزای آفتاب.تا عبد در خاطرم کاخی به رنگ عشق و به نام تو ساخته ام...

(همش یه رویاس.آخه من که کسی رو ندارم...)

A07s   e   v   e   n

پنجشنبه 1388/05/29 توسط A07 s e v e n |



A L O N E


بارانی تر از همیشه

بر من بزن

آفتاب تنهایی


Designed By ParsTheme