تبليغاتX
ALONE in the RAIN



























ALONE in the RAIN

Alone on the Ground in the Rain

نوشته شده در شنبه 1390/06/12ساعت 4:13 PM توسط A K H A N|

قاصدک پرواز کن
زین آسمان منفور
شتابان پرواز کن
از میان برکه
قاصدک تماشا نکن
این آسمان بی ماه
این برکه ی بی ماهی را
قاصدک خاموش بگذر
این سرزمین بی صداست
این دیار ویرانه است
قاصدک آهسته رو
مبادا بشکنی  گل زاده ی برکه را
این سرزمین قلب من است
ای قاصدک آرام باش
این فلک بی انتهاست
یک سرش تا غم و
دیگری همسایه ی دنیای وانفساست
قاصدک اندکی مهمان باش
ذره ای مرهم باش
گوش و چشم بر این همه ماتم باش
قاصدک لبریز از احصاص
شتابان در پی چیستی؟
اندکی مهمان باش
تشنه ی عشقی
مثل ماه
لایق پرواز باش
این برکه این آسمان..
ملک ما را همدم باش
حال من بی مهتاب است
خوبم اما زندگی بی همراه است
قاصدک جای خالی ماه
نقش بی روح آب
به تماشا بنشین
بی کسی ام را
همین ما را کافیست
قاصدک توام بی سمر باش
خود به جان باد بسپار
ترک کن این ظلمت را
آرام زمزمه کن
بدرود آسمان
آسمان بی ماه.بدرود...
نوشته شده در دوشنبه 1390/06/07ساعت 1:35 PM توسط A K H A N| |


قطره ای از اشک در میان پوسید
تکه ای از دلم به آستین پیچید
لحظه ی رفتنش.تنم لرزید
نگاهم سایه وار
پشت نگاهش پلکی زد
برای خاطراتش
دلم چون چینی شکست
و تبسمی به تلخی مشروب
هدیه رفتنش بود
نوشته شده در شنبه 1390/05/29ساعت 4:56 PM توسط A K H A N| |

خونت صبح که در محراب خشک شود.قلب زمین طوفانی خواهد شد.عالم موی خود پریشان خواهد کرد.دنیای بعد تو بی یتیم نواز خواهد شد.


پ.ن:بنده ی کسی نباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.امام علی.

نوشته شده در شنبه 1390/05/29ساعت 12:56 PM توسط A K H A N| |

شب بودو گاه گاهی.ترنمی از باران
می نشست نم ناک بر گونه ام
تبلوری از پاییز بود.خزان اشکهایم
حسی از تشنگی بر لب
زخمی از دلبستگی بر قلب
نگین باران بود آن شب
زمین زیر پایم.از اشک
مثل خیس ترین صحراها
ساحل صورتم دریا بود آن شب
جاده باریک بر نفس هایم
زجه گیر در بغض
سینه پر درد بود آن شب
سوز سرما می شکافت
تاریکی خورشید وار را
قلب تاریکم مهد سرما
چشم نم ناکم صراف خزان بود آن شب
قطره های چرکین ابر
انگشت می ساییدند آن شب
بر قاب شیشه واره دلم
ابری از دود سیگار
تنم مست مشروب بود آن شب
خیال یاد محبوب
مکرر تصویر.عکس یار بود آن شب
جای او خالی بود
یار..یاره دیگری بود آن شب
چشم.پاییز وار گریان بود آن شب...

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/24ساعت 9:48 PM توسط A K H A N| |

امشب می خواهم در آغوش تنهایی باشم.می خواهم با نفسهایم گرمش کنم.لبان تنهایی را ببوسم.بوسه ای طولانی.می خواهم در آغوشش بسوزم.خیس عرق به چشمانش خیره شوم.بی هیچ حرفی تا صبح در آغوش تنهایی باشم و او از من غم را آبستن شود..
تنهایی آغوشش سرد بود. لبانش خار داشت.سخت بود نرم نبود.تنهایی بد بود..ولی باز تنهایی را نرم خواهم پروراند.ناز تاج سرم خواهم کردمش.برای غمی که در دل دارد..


نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 1:45 PM توسط A K H A N| |

سحر گاه خود را از شب جدا کرده سمت باریکه ی نوری که از لابه لای پرده های بزرگ به سرسرا جهیده  می رسانم.پرده ها را که کنار می زنم خورشید می زند روی گونه هایم.گرم می شوم از روز.یادم می رود که شب را زیر باران سردم بود و تنها به خیال جرعه ای مهتاب آسمان می گشتم...
ماه هم شاید پشت ابرها تکه ای زمین می گشت!شاید...
سینه ام را پر می کنم از خدا.زمزمه می کنم باز هم سلام تنهایی...

نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت 4:30 PM توسط A K H A N| |

شب چون خطی سیاه روی چشمانم زده شده بود.زمین می سوخت از فراق باران..کنار نگاه اتاقم.سرشار از اوهام شیرین.ماه را تماشا می کردم و خود را سوار بر سرمشق های عشق تصور می کردم.
نگاهم خسته بود و اندک اندک ستاره می سایید و تنگ می شد بر ماه عظیم.خیالم تاریک می شد و من دیگر هیچ نمی دیدم.خواب به پیشم آمده بود.خواب لعنتی هر شب خیال ماه را از من می گیرد.کاش سقف تنهایی هایم آسمان داشت..

نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/12ساعت 10:27 PM توسط A K H A N| |

مهتابیا یکی یکی از جلوی چشام رد میشن .. همه دارن صحبت می کنن.اما من فقط میشنوم و هیچی حالیم نیست!

دردی حس نمکینم.. .فکر کنم لباسم قرمز شدن!من که الان تو هپروتم..الان!درد بعدن دهنمو سرویس می کنه!


پ.ن:الان همون بعدنی که میگفتم اومده شده.ولی همه چی آرومه.حالمم قشنگه..

پ.ن2:یه مدت نیستم

نوشته شده در دوشنبه 1390/05/10ساعت 8:39 PM توسط A K H A N| |


وقتی ماه میان سیاهی نگاهم طلوع کرد من به یادت بودم.شمع می سوختم.آب می شدم.برکه می شدم.می نشستم کناره انعکاست روی آب..

فریادم خسته از بی صدایی آرام چند خطی از تو را زمزمه می کند زیر لب..

لبانم..لبانم هیچ گاه بوسه را نفهمیدند..آسمان آسمان باریده ام به حالشان.حالی که هیچ وقت نمی خواهم من نیز داشته باشمش!

بیشتر تنها خواهم ماند..بوسه به زیبایی تنهای ام نیست.. شاید ..

نوشته شده در جمعه 1390/04/31ساعت 10:47 AM توسط A K H A N| |

در هاله ی دود سیگار و مشروب
در کنج اتاقم
در انتظار هیچ
بنده ی لحظه ها بودم
عکس غروب در قاب
قاب چشم اتاقم
و من خیره بر سرخ
ظهور شب را انتظار بودم
...
زمان روبه انتها
آرزوهایم یک به یک
با رنگ سرخ خط می خورند
سکوت لحظه ها می شکافت
با سقوط قطره ها
بر کف چوبین اتاقم
صدای قطره های سرخ
در سرم می پیچد
و نگاهم تنگتر
...
زمان روبه انتها
در انتظار شب
آخرین بار قلم برداشتم
دانسته بودم
در طلوعش نخواهم بود
بی رمق قلم راندم
بزرگ و خوانا برایش نوشتم
...
ماه.عشق قدیمی سلام
منم برکه ی تنها
ماه دوردستها
طلوع کن که من رفتم
بتاب که دیگر نیست
تماشاگر نگاه من
آسوده در آب شو
که دیگر کنار حوض دست بر آب
به روی عکس ماهت نخواهم زد
ای ماه دور دستها
طلوع کن که من رفتم
طلوع کن که من رفتم
که من رفتم
...
دیگر سکوت را ستیز نبود
صدای قطره های سرخ
در سرم غوغا نبود
فردای آن شب در خاک
آرام در خواب بودم
که ناگه دلهره
صدای مردی به جانم کرد
شنیدم آرام میگفت
چشم انتظار ماه بود
چه بد شد
بیچاره شب بارانی مرد...

نوشته شده در شنبه 1390/04/25ساعت 4:0 PM توسط A K H A N| |

دلم که شکست هزار تکه شد.رفت در چشمم...

آنقدر بغض کردم که گریه ام هم نیامد لحظه ای...شب را زندگی کردم تا صبح.خیالم پر بود از او.نفس هایم غم می کشید تا عمق سینه ام.سینه ام.همان که یک شب تا صبح خواب را به او قولش داده بودم روی آن.نزدیک قلب کوچکم.سر که به سینه ام نگذاشت!اما نخواست دلم هم بشکند...دست ردش را به سینه ام زد جایش...

کاش باران برایم می بارید


آخ دنیا! چطور می خوای فوحشت ندم؟


بدون طرف صحبت منفرد             

نوشته شده در شنبه 1390/04/18ساعت 1:17 AM توسط A K H A N| |


در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخانده ام بسته بماند!؟
رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود زیر لب آهسته زمزمه می کنم:(باران.باران).

انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ابرها را هزاران قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن.سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان.سفری به یک لحظه عشق.به یک بار پرواز در سادگی یک نگاه.پاکی یک دل و شکوه یک دل دادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.دستان پرتوانی که می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.

صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.به خود می آیم.آسمان آکنده از ابرهای تیره است.پر از تیرگی و خشکی.دستانم از خشکی می سوزد.از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته ام.

صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:پاییز آن هم بدون باران!!و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم.

شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد



پ.ن:اسم رمان یادم نیست.اما این قسمتش رو کنار یکی از کتابام نوششته بودم

نوشته شده در شنبه 1390/04/11ساعت 0:47 AM توسط A K H A N| |

در انتهای  رویاهایم آنگاه که غرق نازک آغوشت می شوم دنیا بیدارم می کند از خیال.دنیایی می شوم و باز سرد در کنجی می خزم.دنیای من سرد است اما تبسم بوسه ات گرمم می کند حتی.آغوشم نرمی تنت را احساس می کند و از عشق درونت گرم می شود.خیالم را غسل وجود تو می دهم.مست می شوم از بوی تو. با خیال لبانت گر می گیرم...می سوزم



یک ثانیه باران

ذهن بیمارم تمنا داردش.چون سرخ بر زمین فتاده ام از حزن.زانوانم لرزشی آب گون دارند و تن نحیفم را ز یاری عاجزند.روزگار شانه هایم را می فشارد و غم به پشتم شلاق می زند هم.
گناهم چیست؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01ساعت 1:54 PM توسط A K H A N| |

لبانت به شیرینی می خندند
چشمانت نگاهم را می پایند
و دل من پشت پلکم
برای تو میزند
بوسه بارانت می کنم
هر گاه خیال
به پای تو می خیزد
غرق در تو می شوم
بوی تو می گیرم
گرم وجودت می شوم
من تورا تصور می کنم
دست به دستانم بده
در آغوشم باش
تا برای ابد
یادگار ماند پیش من
طعم لبانت
تا ابد
من تورا تصور می کنم...

نوشته شده در یکشنبه 1390/03/29ساعت 10:25 AM توسط A K H A N| |

Design: Akhan

Check PageRank