|

جواب سلامم را پاسخ ندادند...
در کوچه هاي عشق جا ماندم
دلم شد هم صداي باد
سرد و بي سر پناه
خشک و پر از جاي آه
آه از بر شب.که شد دل اسير آن راه
راهي سخت و تاريک و نمناک
کم نور و بي همراه
در شبي که بود خورشيد اسيره ستاره ها
گشت پروانه اسير
در مشته سرده آدم ها
و امروز
من نيز
آشناي همان بندم
هم بند پروانه
به جرمه پرواز
پرواز در روياي عشق...
باز آمدم!!
اما نه با دلتنگی...
دلتنگی هایم را نیز سوزاندند.باد خواست خاکسترم را از سرزمین انسان ها برباید.
باران بارید!!
خیسم کرد.خیس تنهای.خیس درد.خیس غصه ها.
حال خاکستره باران زده ام را زمین در بر دارد.
زیر باران ماندم.بارانی که نمنمش مرحمی بود برای دله شکسته ی عاشقان.
بارانی که بی خبران مینگرندش و از آن فراری!
آنان می ترسند.از فریادی که باران سر داد.فریادی که برای پنهانه صدایی بود...صدای آواز درد.صدای شکستن دل!!
دیشب دلی پر از جای آفتاب شکست!
جیرینق جیرینق تیکه هاش بغضم رو بیدار کرد.اما خسته بودم از شعر گفتن خسته بودم از نقاشی کردن خسته بودم از عاشق شدن!!پس گریه نکردم...
اشکی نداشتم.دریای دلم خشکیده.من سالهاست که در انتظار بارونم.
اما حالا دلم سوخته.خاکستر شده و میترسم از بارون.میترسم بباره و خاکسترم و بشوره و بی دل بشم!!

جواب سلامم را پاسخ ندادند...
در کوچه های عشق جا ماندم
دلم شد هم صدای باد
گفتم از شبی که بود خورشید اسیره ستاره ها
شد پروانه اسیر
در مشته سرده آدم ها
و امروز
من نیز
آشنای همان بندم
به جرمه پرواز

خاطره
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند
رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می مانند.


عزیزم سلام یه چیزی.بیا بی وفا بشیم
دوست دارم که ما یه جور از هم جدا بشیم
فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیونه شیم؟
بهتره ماهم مث تموم عاقلا بشیم
هدف من و تو از حرفای زیبا چیه؟
کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم
می دونی دیدم نمیشه من و تو باهم باشیم
هرکدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم
ما دوتا اسیر هم شدیم یه جور بد
کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم
دور شدیم از حرفهای روزای آشنایی مون
سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم
ستاره خواستم بچینم دستم نرسید
ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم
فکرشو کردی دیگه خدا مارو دوست نداره؟
بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم
خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی میگی؟
بیا به هرچی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

توام ترک منم ترک.اینم یه درد مشترک
تو غصه دار من غصه دار.پس واسه چی بیاد بهار؟
تو بی چراغ من بی چراغ.کی بگیره از ما سراغ؟
توام غریب منم غریم.عاشقی چی بود؟یعنی فریب؟
تو حادثه من حادثه.پس کی به ابرا می رسه؟
تو بارونی من باروونی.پس کجا رفت مهربونی؟
تو بی پناه من بی پناه.کافیه امشب نور ماه
تو بی وفا من بی وفا.چی کار کنه با ما خدا؟
توبی فروغ من بی فروغ.بازم بهم بگیم دروغ؟
من بی جواب تو بی جواب.معنیش چیه؟این جز سراب
من تشنگی تو تشنگی.کاشکی نمی گذشت بچگی
منم گله توام گله.آخر کی داره حوسله؟
من انتظار تو انتظار.من باریدم توام ببار
من چشم خیس تو چشم خیس.برام یه چیزی بنویس
منم زلال توام زلال.چی کم داریم؟ما دو تا بال
من اولی تو اولی.چقدر قشنگ و مخملی
من دربه در تو دربه در .میای باهم بریم سفر؟
من اعتماد تو اعتماد.عشق چرا دادیم به باد؟؟؟؟؟؟
من دیونه تو دیونه.پس کی میگه نمیمونه؟
من نا امید تو نا امید.از من و تو نبود بعید
من شبنمی تو شبنمی.ما مثل هم شدیم کمی
تو بی صدا من بی صدا.پس چی شد اون همه دعا؟
تو پر غم من پر غم.جون خودت خسته شدم
تو بی گناه من بی گناه.ینعی همش بود اشتباه!!
بنام خدا
جاده ای را پیموده بودم که سنگ فرشش تنهایی و دیوارهایش غصه ها بود ، به خلوتگاهم رسیدم و چشمانم را بستم ،تا دوباره به رویاهایم بی اندیشم ، تا در خاطرات پر بزنم و اوج بگیرم ، اما من که ماهی بودم !!
ماهی که سالها پیش از اقیانوس دل مادرش به بیرون رانده شد و در خشکی زمین افتاد . خبر داده بودند که در آن دور دستها آبی است... !! ولی این ماهی نه پای رفتن داشت و نه پر پرواز سالها خورشید را بدرود گفت و ماه را درود ، سالها به آسمان ابری نگاه دوخت تا شاید ستاره ای در آن بیابد ، ستاره ای که او صاحبش گردد و او نیز مسیر دریا به او بیاموزد .
سالهای خاکستری رنگ گذشتند تا روزی که ... ! ماهی گیری او را گرفت ! دل او را گرفت و دوباره به راه خود ادامه داد ، ماهی او را صدا کرد : آهای ماهی گیر ، دلم را بردی ، خودم را نیز ببر، ماهی گیرگفت : نه ! ماهی گفت : دلم را با خود بردی پس دل خودت را به من ده . ماهی گیر خنده ای زد و گفت : دل من مال دیگریست و رفت ، او رفت ماهی به رفتنش نگاه کرد آن دورها ماهی گیر چیزی به باد گفت : با آمد در جای خالی قلب ماهی پیچید و آن را سوزاند و رفت ، جای سوختگی ها سخنی بود که ماهی گیر گفت : تنها آمدی ، تنها زندگی خواهی کرد و تنها خواهی رفت !!
ماهی به آسمان ابری نگاهی دوخت و باران را خواست تا اشکهایش را هیچکس نبیند .
باران بارید و روحش را نوازش کرد ولی جسم خسته اش را که غرق در خون بود شست و خون او را به زمین داد . زمین تشنه بود . تنشنه ی خون دل ، باران ماهی را اتشناکتر کرد و زمین را وسوسه به در آغوش کشیدن جسم ماهی.
ماهی سالها به جای پای ماهی گیر نگاه می دوخت و می خزید ، امام هنوز بر جای خود بود ، سالها گذشت ... رهگذری حال ماهی پرسید و او گفت : دلم را بردند !! ماهی خندید و دوباره گفت : ولی دلی به من نداند .
رهگذر پرسید : پس چرا می خندی ؟ ماهی در جواب گفت : خنده ی تلخ من از روی دل خوشی نیست ، رهگذر شرمسار شد وو چشم از ماهی دزدید و به زمین خیره شد و گفت : چرا با دیگری نرفتی؟
ماهی گفت : من که پرنده نبودم تا مردم بر شاخ درختی دگر بنشینم ، دلی دادم در انتظار دلربا جان نیز خواهم داد ...
یک آن به خود آمدم !! روی مبلی که جلوی پنجره ی اتاقم بودم لم داده بودم . بیرون داشت بارون میومد ، ناخود آگاه خود را به سمت پنجره ی همیشه بیدار اتاقم کشیدم تا بوی بارون و زمین بارون زده رو حس کنم ، پنجره رو باز کردم و جلوش ایستادم ، چند قطره هم چشمان من به یاد خواب بارانی که دیده بودند نثار باران کردند ، 3 قطره ی تنها بین هزاران قطره ی آزاده باران گم شدند . برگشتم و روی مبل لم دادم و چشمانم را بستم تا شاید دوباره باران روی خاطرات سوزانم که مرا تشنه تر می کند ببارد.
پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد.(باز باران می بارد.)و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخانده ام بسته بماند!؟
رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می مند.دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود زیر لب آهسته زمزمه می کنم باران.باران
انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ابرها را هزاران قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن.سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان.سفری به یک لحظه عشق.به یک بار پرواز در سادگی یک نگاه.پاکی یک دل و شکوه یک دل دادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.دستان پرتوانی که می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند .
صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.به خود می آیم.آسمان آکنده از ابرهای تیره است.پر از تیرگی و خشکی.دستانم از خشکی می سوزد.از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته ام .
صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:پاییز آن هم بدون باران!!و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم .
شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد

در واپسين كوچه هاي خستگي و دلتنگي به ديوار دلي تكيه كردم درونش زيبا و سرسبز لباسهايم خاكي و پاهايم خونين داحل نشدم در پس ديوارش خود را نقاش خواندم بر تار و پود ديوارها رنگ برادري زدم از سوي آن دل عطر مهرباني و نور صداقت مي آمد مست از تكيه گاه نو بار دگر راه خواهم رفت تا بار دگر خورشيد را از كوه خوشبختي بنگرم
(تقديم به آبجي خوبم)

لحظه ی دیدن تو
اگه دلگیرم. اگه خسته
اگه آبی تنم.خاکستر سرده
اگه چشمام بی نور.اشکام تلخه تلخه
عشقم صاف و راسته
مشق شبام.متن عشقه
بی تو شکسته دل دیوونه
زخمی پاهام.خدا می دونه
از صداهای دنیا سهم من سکوت بوده
بی خبر از این که.دنیا همون یه لحظه بوده
لحظه ی دیدن تو.گفتن اسم تو بوده...

|