Alone on the Ground in the Rain
پ.ن:بنده ی کسی نباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.امام علی.
دردی حس نمکینم.. .فکر کنم لباسم قرمز شدن!من که الان تو هپروتم..الان!درد بعدن دهنمو سرویس می کنه! پ.ن:الان همون بعدنی که میگفتم اومده شده.ولی همه چی آرومه.حالمم قشنگه.. پ.ن2:یه مدت نیستم وقتی ماه میان سیاهی نگاهم طلوع کرد من به یادت بودم.شمع می سوختم.آب می شدم.برکه می شدم.می نشستم کناره انعکاست روی آب.. فریادم خسته از بی صدایی آرام چند خطی از تو را زمزمه می کند زیر لب.. لبانم..لبانم هیچ گاه بوسه را نفهمیدند..آسمان آسمان باریده ام به حالشان.حالی که هیچ وقت نمی خواهم من نیز داشته باشمش! بیشتر تنها خواهم ماند..بوسه به زیبایی تنهای ام نیست.. شاید ..
آنقدر بغض کردم که گریه ام هم نیامد لحظه ای...شب را زندگی کردم تا صبح.خیالم پر بود از او.نفس هایم غم می کشید تا عمق سینه ام.سینه ام.همان که یک شب تا صبح خواب را به او قولش داده بودم روی آن.نزدیک قلب کوچکم.سر که به سینه ام نگذاشت!اما نخواست دلم هم بشکند...دست ردش را به سینه ام زد جایش... کاش باران برایم می بارید آخ دنیا! چطور می خوای فوحشت ندم؟ بدون طرف صحبت منفرد
پ.ن:اسم رمان یادم نیست.اما این قسمتش رو کنار یکی از کتابام نوششته بودم
یک ثانیه باران
زین آسمان منفور
شتابان پرواز کن
از میان برکه
قاصدک تماشا نکن
این آسمان بی ماه
این برکه ی بی ماهی را
قاصدک خاموش بگذر
این سرزمین بی صداست
این دیار ویرانه است
قاصدک آهسته رو
مبادا بشکنی گل زاده ی برکه را
این سرزمین قلب من است
ای قاصدک آرام باش
این فلک بی انتهاست
یک سرش تا غم و
دیگری همسایه ی دنیای وانفساست
قاصدک اندکی مهمان باش
ذره ای مرهم باش
گوش و چشم بر این همه ماتم باش
قاصدک لبریز از احصاص
شتابان در پی چیستی؟
اندکی مهمان باش
تشنه ی عشقی
مثل ماه
لایق پرواز باش
این برکه این آسمان..
ملک ما را همدم باش
حال من بی مهتاب است
خوبم اما زندگی بی همراه است
قاصدک جای خالی ماه
نقش بی روح آب
به تماشا بنشین
بی کسی ام را
همین ما را کافیست
قاصدک توام بی سمر باش
خود به جان باد بسپار
ترک کن این ظلمت را
آرام زمزمه کن
بدرود آسمان
آسمان بی ماه.بدرود...
قطره ای از اشک در میان پوسید
تکه ای از دلم به آستین پیچید
لحظه ی رفتنش.تنم لرزید
نگاهم سایه وار
پشت نگاهش پلکی زد
برای خاطراتش
دلم چون چینی شکست
و تبسمی به تلخی مشروب
هدیه رفتنش بود
می نشست نم ناک بر گونه ام
تبلوری از پاییز بود.خزان اشکهایم
حسی از تشنگی بر لب
زخمی از دلبستگی بر قلب
نگین باران بود آن شب
زمین زیر پایم.از اشک
مثل خیس ترین صحراها
ساحل صورتم دریا بود آن شب
جاده باریک بر نفس هایم
زجه گیر در بغض
سینه پر درد بود آن شب
سوز سرما می شکافت
تاریکی خورشید وار را
قلب تاریکم مهد سرما
چشم نم ناکم صراف خزان بود آن شب
قطره های چرکین ابر
انگشت می ساییدند آن شب
بر قاب شیشه واره دلم
ابری از دود سیگار
تنم مست مشروب بود آن شب
خیال یاد محبوب
مکرر تصویر.عکس یار بود آن شب
جای او خالی بود
یار..یاره دیگری بود آن شب
چشم.پاییز وار گریان بود آن شب...
تنهایی آغوشش سرد بود. لبانش خار داشت.سخت بود نرم نبود.تنهایی بد بود..ولی باز تنهایی را نرم خواهم پروراند.ناز تاج سرم خواهم کردمش.برای غمی که در دل دارد..
سینه ام را پر می کنم از خدا.زمزمه می کنم باز هم سلام تنهایی...
نگاهم خسته بود و اندک اندک ستاره می سایید و تنگ می شد بر ماه عظیم.خیالم تاریک می شد و من دیگر هیچ نمی دیدم.خواب به پیشم آمده بود.خواب لعنتی هر شب خیال ماه را از من می گیرد.کاش سقف تنهایی هایم آسمان داشت..
در کنج اتاقم
در انتظار هیچ
بنده ی لحظه ها بودم
عکس غروب در قاب
قاب چشم اتاقم
و من خیره بر سرخ
ظهور شب را انتظار بودم
...
زمان روبه انتها
آرزوهایم یک به یک
با سقوط قطره ها
بر کف چوبین اتاقم
صدای قطره های سرخ
در سرم می پیچد
و نگاهم تنگتر
...
زمان روبه انتها
در انتظار شب
آخرین بار قلم برداشتم
دانسته بودم
در طلوعش نخواهم بود
بی رمق قلم راندم
بزرگ و خوانا برایش نوشتم
...
ماه.عشق قدیمی سلام
منم برکه ی تنها
ماه دوردستها
طلوع کن که من رفتم
بتاب که دیگر نیست
تماشاگر نگاه من
آسوده در آب شو
که دیگر کنار حوض دست بر آب
به روی عکس ماهت نخواهم زد
ای ماه دور دستها
طلوع کن که من رفتم
طلوع کن که من رفتم
که من رفتم
...
دیگر سکوت را ستیز نبود
صدای قطره های سرخ
در سرم غوغا نبود
فردای آن شب در خاک
آرام در خواب بودم
که ناگه دلهره
صدای مردی به جانم کرد
شنیدم آرام میگفت
چشم انتظار ماه بود
چه بد شد
بیچاره شب بارانی مرد...
در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.ناخواسته از جا بر می خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخانده ام بسته بماند!؟
انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهائیم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسیمی که آرام آرام مرا ابرها را هزاران قطره باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنیایی فراسوی مرز واقعیتها فرا می خواند.سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن.سفری به لحظه با شکوه گذر پر شتاب صاعقه ای از دل تیرگی آسمان.سفری به یک لحظه عشق.به یک بار پرواز در سادگی یک نگاه.پاکی یک دل و شکوه یک دل دادگی معنا می یابم و روح خسته ام را به نوازشهای پر آرامش دستانی می سپارم که هنوز بوی خوش آشنایی دارد.دستان پرتوانی که می تواند صفحه های سیاه دفتر خاطراتم را پاره پاره کند و می تواند مرا به اوج برساند.
صدایی دریای آرامشم را طوفانی می کند.به خود می آیم.آسمان آکنده از ابرهای تیره است.پر از تیرگی و خشکی.دستانم از خشکی می سوزد.از آن هزاران قطره زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته ام.
صدایی روی تن سکوت شب ناخن می کشد:پاییز آن هم بدون باران!!و من فقط سر تکان می دهم و باز به سوی صندلی راحتی ام می خزم و پلکهایم را روی هم می فشارم.
شاید باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهایم باران ببارد
گناهم چیست؟
چشمانت نگاهم را می پایند
و دل من پشت پلکم
برای تو میزند
بوسه بارانت می کنم
هر گاه خیال
به پای تو می خیزد
غرق در تو می شوم
بوی تو می گیرم
گرم وجودت می شوم
من تورا تصور می کنم
دست به دستانم بده
در آغوشم باش
تا برای ابد
یادگار ماند پیش من
طعم لبانت
تا ابد
من تورا تصور می کنم...
| Design: Akhan |

